شیوه نوشین لبان چهره نشان دادن است
پیشه اهل نظر، دیدن و جان دادن است
چون به لعلش میرسی، جان بده و دم مزن
مزد چنین عاشقی، نقد روان دادن است
![]()
شبيه شمع كه خيلي نجيب ميسوزد
دلم براي تو گاهي عجيب ميسوزد
دلم براي دل سادهام كه خواهد خورد
دوباره مثل هميشه فريب ميسوزد
نشستهاي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق
هميشه آتش تو بي لهيب ميسوزد
تو اشتباه نكردي گناه آدم بودم
اگر هنوز بشر پاي سيب ميسوزد
من آشناي تو بودم ولي ندانستم
غريبهها دلشان هم غريب ميسوزد
براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است
كه با نگاه شما عن قريب ميسوزد

به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و تاريک خدا مانند
دلم تنگ است.
بيا اي روشن .... اي روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است.
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سرپوشيده وين تالاب مالامال
دلي خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهي ها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي.
شب افتاده است و من تنها و تاريکم ....
و در ايوان من ديريست
در خوابند
پرستوها و ماهي ها و آن نيلوفر آبي
بيا اي مهربان با من !
بيا اي ياد مهتابي !

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست
شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست
در امتداد جنونم بیا و رو در رو
به خندههای عجیبم بخند حرفی نیست
از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند
به این غروب غریبم بخند حرفی نیست
طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند
تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست
من از عبور نگاهی شکسته ام، آری
شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست
به حال من پری دل گرفته هم خندید
تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل میآفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها میکشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم میچشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشقشدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینیتر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
خاطر خواهی
من شبم ،تیره وتاریک،تواما ماهی
من تورا خواسته ام تا تو که رامیخواهی
من گدای تو،گدا نه !توبگومن که شوم
تو بگو من که شوم؟چونکه اینجا شاهی
دورم ازتوَ،نفسم بند می آید،آخر
خارج از آب تنفس نتواند ماهی
چهره زرد مرا عشق تو گلگون می خواست
آه خودکار تو سرخ است وکاغذ کاهی
ماه نو نیست،منم، لاغری اش ارثی نیست
ماه نو نیست،منم،آه که خاطر خواهی
آه آیینه ات آنقدر بلور است که تو
با سخن گفتن از آه سراسر آهی
آنقدر نرم ولطیفی توکه شبنم حتی
موج در موج میکند برگ گلت راگاهی
من شبم تیره و تاریک،تواما ماهی
من تورا خواسته ام تا تو که را می خواهی
![]()
عصر یک روز بهاری
عصر یک روز بهاری، بین گلها دیدمت
شب که شد در خواب دیدم دست بردم چیدمت
تو به سرمستی سوار اسب آبی بهار
من به تردستی باد از پشت زین دزدیدمت
خواب دیدم منتهای آرزوهای منی
سوزشی در سینه ام افتاد تا بوییدمت
تو چنان خورشید شوخ صبحدم خندیدی ام
من چنان ابر غریب نیمه شب گرییدمت
خواب دیدم قبله گل ، کعبه باران تویی
من زمین تشنه ای بودم که می چرخیدمت
نامه ای بودی که از دریا برایم آمدی
من چنان رود عطش با شوق می بوسیدمت
خواب دیدم تو همانی که دلم را برده ای
بعد عمری دلبر من، دیدی آخر دیدمت؟!
آه از این شب، این شب رویایی دنباله دار
کاش صبحی می شد ای گل واقعا" می چیدمت
![]()
غم نامه
در خلوت من جز تو کسی راه ندارد
رخسار فریبای تو را ماه دارد
غم نامه من غصه چشمان تو باشد
کس مثل دلم عشق تو همراه ندارد
ای آنکه امیدیست مرا تیر نگاهت
غیر از تو دلم دلبر دلخواه ندارد
تا رخ ننمایی تو به همراهی خورشید
تاریک شبم هیچ سحرگاه ندارد
فرصت نکنم جز تو به اندیشه ی دیگر
افسوس که عشقم به دلت راه ندارد
![]()
هوای وصل
من روز وشب درون خودم زاده می شوم
در جام خویش خویشتن باده می شوم
یک اتفاق عشقی پیچیده ی عجیب
باعث شده است اینکه چنین ساده می شوم
من سعی می کنم شبح خویشتن شوم
من از درخت سایه ی افتاده می شوم
سم ضربه های نرم سواران عشق
تن پوشی از تواضع یک جاده می شوم
اینسان که من اسیر شدم در سرشت خویش
از هر چه غیرخویشتن،آزاده می شوم
من را خیال یک سفر دور در سر است
نزدیکتر بخند! که آماده می شوم
گفتی بمیر! باشد، اطاعت، به روی چشم
می میرم و درون خودم زاده می شوم
![]()
قصه اينجوري شروع شد.. من وچشمات و ترانه
تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه
تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم
هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم
واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس
ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس
بي تو من هيچي ندارم.. پيش چشمات کم مي يارم
اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم
لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن
با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن
تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون
رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون
![]()
در آخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به آرامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
آسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
من از آن کشم ندامت که تو را نيازمودم تو چرا زمن گريزي که وفايم آزمودي
تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي
دلم مي پاشد از هم، بس که زيبا مي شوي گاهي
حضور گاه گاهت بازي خورشيد با ابر است
که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي
به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را
ز ناچاري است اگه همصحبت ما مي شوي گاهي
دلت پاک است، اما با تمام سادگي هايت
به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي
تو را از سرخي سيب غزل هايم گريزي نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي

ساقي اگرم مي ندهي مي ميرم
ورساغرمي زكف نهي مي ميرم
پيمانه هركه پرشودمي ميرد
پيمانه من چوشدتهي مي ميرم

هرگز دلم از ياد تو غافل نشود
گر جان بشود مهر تو از دل نشود
افتاده ز روي تو در آئينه دل
عكسي كه بهيچ وجه زايل نشود

دو چیز را فراموش مکن : یاد خدا و یاد مرگ .
دو چیز را فراموش کـن : بدی دیگران در حق تو و خوبی تو در حق دیگران .
چـهـار چـیـز را نـگـه دار : گرسنگی ات را سر سفره دیگران , زبانت را در جمع , دلت را در نماز و چشمت در خانه دوست .
همواره روحي مهاجر باش
به سوي مبدا
به سوي انجا که بتواني انسان تر باشي
و از انچه که هستي و هستند
فاصله بگيري
اين رسالت دائمي توست
شوق دیدن کدام صحنه ی جدید ،کدام چهره ، کدام تصویر،پلک هاراهرصبح ازهم می گشاید؟
دراین نگاههای مکرربه کجارسیده ای که دریاهای نرفته وکوه هاودرخت های ندیده راجستجومی کنی؟ درباران چه ندیدی که کنار روداتراق می کنی؟
برگ نزدیک ترین درخت رابه خانه ات دیده ای که برای دیدن انبوه درخت هاساعت هادرجاده می رانی؟
باورکن همه ی بازی ((پیداکردن خودمان)) است ومابرای گم کردن خودمان افسون دنیاوجاده هاوبازی هایش شده ایم وازاین سو به آن سو میرویم......
![]()
![]()
![]()
سکوت مابهم پیوست ومن و تو......ماشدیم
تنهایی ما تادشت طلادامن کشید
آفتاب ازچهره ماترسید
دریافتیم وخنده زدیم ،نهفتیم وسوختیم
هرچه بهتر ،تنهاتر
ازستیغ جداشدیم.
من به خاک آمدم وبنده شدم ،توبه بالارفتی وخداشدی
![]()
![]()
![]()
ماچون دودریچه روبروی هم آگاه زهربگومگوی هم
هرروزسلام وپرسش وخنده هرروزقرارروزآینده
عمرآئینه ی بهشت اماآه بیش ازشب و روزتیرودی کوتاه
اکنون دل من شکسته وخسته است زیرایکی ازدریچه هابسته است
نه مهرفسون نه ماه جادوکرد نفرین به سفرکه هرچه کرداوکرد
نازنینم
بگذارشیطنت عشق چشمان تورابرعریانی خویش بگشاید
هرچندکه معنی جزرنج وپریشانی نداشته باشد
اما کوری راهرگز به خاطرآرامش تحمل مکن.....
![]()
![]()
![]()
وقتی تو آمدی نگاهم درطلیعه چشمانت شروعی دوباره راجست...
توامابی هیچ نیازی باران رابه چشمانم هدیه دادی.
باورنکردی که روشنی چشمی بی حضورتومی میرد.....
آه ای غروب
خسته ام ازرخوت تن
تاکجاـتابه کی؟
پس رهایی کجاست؟
بلوربغض پشت دیوارصدا
فقط بایک سکوت توشکست
![]()
![]()
![]()
نباشم گردراین محفل چه غم،دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی زخاطرهاروم،دیوانه ای کمتر
توای تیرقضا صیدی زمن بهترکجاجویی
به کنج این قفس مرغ نچیده دانه ای کمتر
چه خواهدشدنباشدگرچومن مرغ سخنگوی
نوایی کم، غمی کم،ناله مستانه ای کمتر
زجمع خودبرانیدم،که همدردی نمی یابم
میان آشنایان جهان،بیگانه ای کمتر
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم گیاهی هرزه نیست روئیده برخاک شهوت،عشق رامعنای دیگرباید
كاش آن لحظه كه تقديم تو شد هستي من
مي نوشتم كه مواظب باش
جنس اين جام بلور است
پر از عشق و غرور است
مبادا بازيچه شود
مي شكند....
![]()
![]()
![]()
منم چوپروانه
توشمع کاشانه
دلم به دست توست
مزن براوشانه
![]()
![]()
![]()
شایددیداری نباشد که لحظه ای راتقدیمش کنم لحظه ی دیدار نزدیک نیست
میدانم .....آری دیگر لحظه ای نیست...
![]()
![]()
![]()
باخیالت چنان می آمیزم
که توباحس من بیامیزی
وخیالم که درتوآویزد
دست درگردنش بیاویزی
شعری آنگونه نغزمی خوانم
که به رقصی عظیم برخیزی
وبه رقصی که باتوخواهم کرد
تاروپودمرابرانگیزی
ای که بایک نگاه دریارا
دردل دشت تشنه می ریزی
باتو من عاشقانه خواهم زیست
باخیالی به این دل انگیزی


